خرید بک لینک
سالها بعد هنگامی که در حال درست کردن قهوه هستیناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد! دیوانه ای از زمان گذشته در کوچه هایی پر از خاطره...اسمش را هنوز یادت هست، خنده اش، صدایش...یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت! و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،انتخابت سخت میشود! دستت را میبری زیر چشم چپت،قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی، لبخندی میزنی و مثل همیشه برایش شکر میریزی... همان لبخندت کافی ست برایم...

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

سلام دکتر!: من خوابم نمیبره میشه بیام بشینم دوکلمه باهات حرف بزنم؟ درسته تو دکتری و من یه دیوونه.:؛ ولی مگه ما دیوونه ها دل نداریم. دکتر قربونت برم من که از اول دیوونه نبودم از اول که قرص نمیخوردم میخوردم؟ چرا اینجوری میکنی؟ دلت میسوزه؟ دلت نسوزع قربونت برم دلبر باید دلش بسوزه که منو اوردن اینجا بستری کردنم.دلبر من باهمه فرق داشت دکتر مغرور بودا ولی اخه همین غرورش جذابش میکرد بار اخری که دیدمش دستش تو دست اون دختر خوشگله بودنگاش کردم از دور مثل همیشه خوشتیپ کرده بود گریه نمیکنما دکتر امروز عصر

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

دلم حیاط خانه قدیمی پدربزرگ را میخواهد...یک بعدازظهر تابستان باشد...باغچه ای آب دهیم...فرشی بیاندازیم روی ایوان بوی خاک و آب و گل ...صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیمکه این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنندپدربزرگ بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کندو ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریمو از عطر خوشش لذت ببریم دلم آن روزهایی را میخواهدکه وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیمصحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبودآن

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

برای نوشیدنِ یک چای با تو؛دیر رسیده ام... برای خندیدن با تو نان صبحانه را با تو قسمت کردن...و یا منتظر بودنت ؛پشتِ پنجره ی خانه دیر رسیدم....سهم من و تو از تمامِ جهان، یک قلبِ قرمزِ مجازی ، بیشتر نشد؛و یک درود و احسنت و سکوتِ خجالتی؛.. و شاید ؛چندخط یادگاری در پِیج هم که به اندازه ی عشقِ مابی صدا لایک می خورَد و از یاد می رود...امید را ببین! دیدنی ست...و در روز جاری برای ما عزیز؛ روزِ دیگری است...بی فضای مجازی؛کمی مهربان باش!بی فضای مجازی؛دوستت دارم.....

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

او شعر را دوست داشت،خیال‌پردازی و سفر را… و من؟ من او را، با همه‌ی هستی‌ام، دوست داشتم!او شب را دوست داشت، آواز جیرجیرک و بغضِ شمعدانی را… و من؟ من تنها او را دوست داشتم، بی‌هیچ شرط و حصری! او موهای بافته را دوست داشت، عطر قهوه و سیگار را… و من؟ من، تنها و همیشه، او را دوست داشتم! او باران را دوست داشت، پاییز را و رنگین‌کمان را… و من؟من، عاشقانه‌تر از هر چیز، عاشق او بودم!من… او را دوست داشتم، او را… بی‌اتمام دوست داشتم! و او؟ شنیدن این جمله، تنها لبخندش را طلب می‌کرد…

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

بذار پاییز‌ برسه؛یه روزِ بارونی میام دنبالت‌. هودی هامونو‌ بپوشیم‌ و بزنیم‌ بیرون رو پل می‌شینیم‌ و با موزیک می‌خونیم :ببار ای نم نم باران ,زمین خشک را تر کن سرودِ زندگی سر کن ،دلم تنگه ، دلم تنگه.بعد دعوتت میکنم به یه کافه.یه قهوه داغ ، با کیک شکلاتی ،از اونا که دوست داری.چند ساعتی باهم به آرامش برسیم. هیچ چیز اضافه ای نباشه،فقط بارون باشه ، قهوه باشه ،کتاب باشه ، موزیک باشه ، من باشم ، تو باشِی...... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

صدایم بزن ... پاییز در ڪوچہ پیچیدہ ! براے روز اول ، دفتر نقاشے برداشتہ ام ، یڪ دفتر شصت برگ و یڪے چهل برگ ؛زنگ آخر ورزش داشتہ باشیم، خوب است! صدایم بزن ؛ مدرسہ دیر مے شود .ڪتابهایم را جلد ڪردہ ام. از دفترهایم ، دہ صفحہ را خط ڪشے ڪردہ ام، بالاے صفحہ ها نوشتہ ام :بنام خدا ! مدرسہ ام دیر مے شود ... من تمام زنگهاے تفریح را ، تمام مشق هاے از هر ڪلمہ دہ خط را ،تمام مسالہ هاے حساب و هندسہ را ، از بر شدہ ام ! صدایم بزن !بپرس : آهاے فلانے ! مے آیے بہ مدرسہ ؟!بیایم . برویم ! رفیق ؛توے راہ «شیرینے قلم» ب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

حال ما خوب است خوب... شبیهِ تمامِ بغض‌هایی که هنگام واکسن زدن به بازوی نحیفِ بچگی‌هایمان قورت‌ دادیمو سری که چرخاندیم و مشتی که محکم گرفتیمو چشمی که بستیم که مثلا یعنی نمی‌ترسیم! شبیهِ زخمِ عمیقِ زانویمان کهزیر شلوار خونین و خاکیمان پنهان کردیمو لنگ‌ لنگان با تمامِ درد لبخند زدیمو دنبالِ گوشه‌ی خلوتی برای جیغ‌کشیدن گشتیم ... ما خوبیم... همین که بد نیستیم ؛ خوبیم ... همین که می‌خندیم راه می‌رویم و ادامه می‌دهیم ..یعنی خوبیم ؛ خیلی‌ خوب .... .

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

چند روز دیگر،

شاید چند ماه دیگر یا شاید هم چند سال دیگر،

عطری آشنا...

بالاخره هم را می بینیم و از کنار هم آرام می گذریم،

من چشم هایم را می بندم تا مبادا نگاهم بلرزد،

اما در لحظه گذشتن یکباره تمام وجودم می بویدت،

عطری آشنا، عطر خنده هایت، عطر نگاهت،

عطری لبریز از خاطرات خوب...

تو می روی و من سرشار از عطر تو می مانم.

گیریم که نگاه، گناه باشد، بوییدن که گناهی ندارد،

دارد؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

«بدترین جای دلتنگی آنجاست که ... دلت می‌خواهد برایش پیام بفرستی،اما یادت می‌آید که انتظاری برای پیام تو ندارد...گاهی آن‌قدر دلم هوایت را می‌کند که انگشتانم بی‌اختیار سمت نامت می‌روند.صفحه‌ی چتت را باز می‌کنم، چند کلمه می‌نویسم،چند بار پاک می‌کنم و در آخر فقط به صفحه خیره می‌مانم.نه به این خاطر که حرفی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً هزار حرف نگفته در دلم مانده است.اما چه فایده وقتی آدمی که دلتنگش هستی، دیگر دلتنگ تو نیست؟دلم می‌خواهد بپرسم حالت چطور است، بگویم در زمان حاضر هم بی‌دلیل یادت افتادم،بگوی

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

صفحه بندی